زمان دانشجویی در ملاکا
روزهای اول زندگی در مالزی اصلا زود نمیگذشت و احساس میکردم که چه قدر سخته که باید اینجا چند سال بمونم . اصلا به خودم نمیدیدم که بخواهم بیش از سه سال در مالزی بمونم . همش فکر میکردم سینا مگه نونت کم بود آبت کم بود مالزی اومدنت چی بود .
نه راه پیش داشتم نه راه پس و روز ثبت نام دانشگاه هم فرا رسید . همش داشتم مقایسه میکردم با روز ثبت نام دانشگاه آزاد که خداوکیلی پدری در اومد از من تا ثبت نام کنم . اصلا حوصله این جور کارها را از بچه گی نداشتم .
روز ثبت نام به سالن ورزش دانشگاه رفتیم . حدود ده تا میز گذاشته بودند دور تا دور و نیم ساعت نشده همه کارها را انجام دادند در آخر یک ساک همراه با پیراهن دانشگاه مولتی مدیا بعلاوه کارت دانشجویی را دادند دستم و گفتند به سلامت خوش اومدی .
روز اول کلاس خیلی احساس بدی داشتم . توی کلاس های سرد دانشگاه می نشستم به در و دیوار نگاه میکردم و خدا خدا میکردم که یک ساعت و نیم تموم شه و برم خونه .
دو ماه اول شاید یک بار بیرون غذا خوردم و همش سعی میکردم خودم غذا درست کنم . در واقع تفریح من شده بود غذا درست کردن در خونه ، خوابیدن و اینترنت بازی .
درس هم که اصلا نمیخوندم . یکی دو هفته که گذشت دوستای خوبی مثل بابک ،حامد و مسعود پیدا کردم . جالبه براتون بگم که هر سه تای اینها هنوز ملاکا هستند و گاهی با هم در تماسیم .
احساس بی استفاده بودن به من دست میداد و فکر میکردم درس خواندن خالی من و راضی نمیکنه . همش دوست داشتم یک کاری بکنم . دو سه ماه نگذشته بود که فکر راه انداختن یک وبلاگ به سرم زد . احساس میکردم که درد و دل دارم و باید با یکی حرف بزنم .
تقریبا یک هفته دنبال اسم میگشتم . اول گفتم میزارم آقا سینا دات کام ، بعد قرار شد بزارم سیناآنلاین دات کام اما یکی از همین روزها که در یک سایت خبری میگشتم ( فکر کنم ایران دیلی بود) اسم سینا دیلی به ذهنم خطور کرد که سریع چکش کردم در whois که کسی این اسم و نگرفته و گفتم که ثبتش کنند . احساس میکردم با داشتن سایت میتونم با چند نفر آدم حرف بزنم و از تنهایی در بیام .
شاید عجیب باشه براتون اما زمانی که در مشهد بودم به اغلب بلاگر های مشهدی هاستینگ مجانی یا ارزون قیمت میدادم ( برید از قدیمی هاشون بپرسید ) اما همیشه با خودم میگفتم این ها هم بیکارند که بیخودی رو اینترنت چیز مینویسند . دلشون خوشه …
از اون طرف هم از محل زندگی و هم خونه ای هایم بگویم . اون یکی کنیاییه( اسمش محمد یاسین بود) به معنای واقعی کلمه ماه بود . عاشق تیم چلسی . تمام اتاقش چلسی بود . رفت هفته اول آسترو گرفت به خاطر اینکه بتونه بازی های چلسی و نگاه کنه . اما اون پسره سومالیاییه روانی به تمام معنا بود . احساس میکرد تریپ سیاه پوست های اورجینال آمریکاییه . به طور اونها حرف میزد ، لباس میپوشید راه میرفت و از همه بد تر آهنگ رپ آمریکایی گوش میداد که در آخر هم کارمون به پلیس کشید سر همین آهنگ گوش دادنش .
نمیدونم چرا من هر وقت دلم میگیره یاد ملاکا و دوران دانشجویی که اونجا داشتم میافتم . نمیدونم گفتم بهتون یا نه !!! روز اولی که اومدم مالزی و وارد ملاکا شدم من و بردند به خوابگاه دانشگاه مولتی مدیا که واقعا خداوند نصیب گرگ بیابون نکنه . من هم گفتم اینجا نمیمونم اینجا کثیفه و از این حرفها . حالا اینجا را هم داشته باشید که یک چمدون داشتم از این بزرگها و جفت چرخهای این چمدون هم موقع گذاشتن در ماشین دانشگاه مولتی مدیا شکسته بود ودر حال جون دادن بودم و این چمدون و حمل میکردم .
خلاصه من و بردند و روبروی همین دانشگاه در ملاکا که یک خوابگاهای تمیزی بود به نام امرالد که قابل خوابیدن بود . من هم یک ماه اجاره کردم تا بتونم یک جای درست حسابی پیدا کنم .
روز های اول در هوای مرطوب ملاکا میخوابیدم و لذت میبردم . یک پسره مالزیایی ( کارمند مولتی مدیا)هم که اومده بود دنبالم اسمش بود زاهدی و اون یک ایرانی به نام امیر جاوید و به من معرفی کردکه واقعا پسر محترم و با شخصیتی بود . حتی ماشین کرایه کرد و من و برد یکمی شهر و نشون داد . نمیدونم کجاست اما هر جا هست سرش سلامت باشه
هفته دوم حضورم در اونجا بود و دانشگاه هنوز ترم جدیدش و شروع نکرده بود و من هم در دانشگاه ملاکا در حال چرخیدن بودم که یک آگهی به دیوار دانشگاه دیدم که زده بود اتاق برای اجاره با تمام وسایل ۲۵۰ رینگیت . من هم که خوراکم خوندن این جور چیزها رو در و دیوار هست . یک اس ام اس زدم وگفتم که من مایلم خونه ات را ببینم که یک خانم مهربون چینی به نام lim به یک ساعت نشده با ماشین قدیمی تویوتایش اومد دنبالم . عمر ماشینش فکر کنم بیست پنج سالی میشد اما از اول دست خودش بود و حسابی تر و تمیز نگه داشته بودش .
من و برد به اپارتمانش و نشون داد و گفت دو تا از اتاق ها را یکیشو یک کنیایی گرفته و یکی دیگه اش را هم یک اماراتی سومالیایی که من هم گفتم همین اتاق باقی مونده رو میخواهم .
واقعا خونه اش خوب بود . همه چی داشت . یخچال کوچیک ، ماشین رختشویی و از همه مهم تر پنکه سقفی که خوراک خوابیدن را فراهم میکرد …
سختی ماجرا برای من اینجا بود که شرکت مشهدم را با اون همه برو بیا و کلاس ول کرده بودم و به عنوان یک دانشجو بی چیز زندگی جدیدی و شروع کرده بودم . اینکه موبایلم هز دقیقه زنگ نمیخورد احساس خوبی داشتم اما اینکه بی استفاده بودم زجری میکشیدم نگویید و نپرسید …
منبع : سینا دیلی